بازخوانی کارکرد تمدنی و اجتماعی حوزه در پرتو اندیشه شهید آیتالله خامنهای
تطبیق بر سیره علامه ملامحمدعبدالله بهابادی یزدی
بقلم :حسن عبدی پور -استاد تاریخ و تمدن
در تحلیل تاریخ روحانیت شیعه، یکی از رویکردهای رایج آن است که «شخصیت حوزوی» عمدتاً در قالب ساحتهای آموزشی، تدریس، تألیف و حضور در متون درسی فهم و ارزیابی میشود.
این سنخ مواجهه، بیش از هر چیز محصول اقتضائات و محدودیتهای تاریخی تشیع در قرون گذشته است؛ دورانی که روحانیت شیعه به دلیل محرومیت از حضور در ساختار حاکمیت سیاسی و عدم بسط ید، امکان بروز همهجانبه ظرفیتهای کارکردی خود را نداشت و صیانت از مکتب را از مسیر حفظ، شرح و انتقال مواریث علمی دنبال میکرد.
با این حال، تکیه بر این زاویه دید سنتی در تحلیلهای معاصر، مانع از آشکار شدن همه ظرفیتهای تاریخی و تمدنی نهاد دین میشود.
در مقابل، در منظومه فکری آیتالله خامنهای، حوزه نهادی چندساحتی و دارای مأموریتهای متنوع تعریف میشود؛ نهادی که علاوه بر جهاد علمی و تربیت نیرو، باید در متن جامعه، در صحنه هدایت سیاسی، در عرصه کارکردهای اجتماعی و در مواجهه با چالشهای معاصر نقشآفرین باشد.
بر این اساس، ارزیابی رجال حوزوی نیز نباید در افق صرفاً آموزشی متوقف بماند، بلکه باید میزان اثرگذاری اجتماعی، تمدنی و نقشآفرینی تاریخی آنان در صیانت از هویت شیعی مورد سنجش قرار گیرد.
در چنین چارچوبی، شخصیتهایی مانند علامه ملامحمدعبدالله بهابادی یزدی را نمیتوان صرفاً در مقام مدرس، مؤلف یا صاحبحاشیه فهم کرد. او را باید در نسبت با یکی از مهمترین کارکردهای تاریخی روحانیت شیعه، یعنی تثبیت، توسعه و صیانت از هویت تشیع، بازخوانی کرد. این بازخوانی، بهویژه هنگامی دقیقتر میشود که با نگاه تقریبمذاهبی و نقد علمیِ غیرجدلی همراه گردد؛ نگاهی که در آن، بهجای تکفیر، نفی و منازعه، از ابزارهایی چون نقد، توضیح، حاشیهنویسی و مناظره علمی برای گسترش مکتب بهره گرفته میشود.
۱. بازتعریف حوزه: عبور از الگوی صرفاً آموزشی
در الگوی سنتی، حوزه بیشتر بهعنوان نهاد تعلیم و تعلم فهم میشود؛ نهادی که وظیفه آن تربیت طلاب، شرح متون، تدوین آثار علمی و صدور فتواست. اما این تصویر، اگر بهتنهایی معیار سنجش قرار گیرد، بسیاری از عالمان بزرگ را که نقش تعیینکنندهای در هدایت جامعه و شکلدهی به مناسبات تاریخی داشتهاند، از دایره شخصیتهای برجسته حوزوی خارج میکند.
در برابر این تلقی محدود، میتوان بر مبنای اندیشه آیتالله خامنهای از حوزه بهعنوان نهادی با مأموریتهای چندگانه یاد کرد:
مأموریت علمی
مأموریت آموزشی
مأموریت اجتماعی
مأموریت سیاسی
مأموریت دشمنشناسی و مقاومت در برابر استکبار
این بازتعریف، صرفاً افزودن چند عنوان به حوزه نیست؛ بلکه تغییر در منطق ارزیابی شخصیتهای حوزوی است. در این منطق، عالمی برجسته است که نه فقط در تدریس و تألیف، بلکه در هدایت جامعه، پاسداری از هویت دینی، تقویت جبهه تشیع و ایفای نقش تاریخی نیز اثرگذار باشد.
۲. کارکرد اجتماعی روحانیت در نگاه آیتالله خامنهای
در بیانات آیتالله خامنهای در دیدار با فضلا و علمای یزد در سال ۱۳۸۶، بر یک نکته مهم تأکید شد: کارکرد اجتماعی روحانیت. اهمیت این سخن در آن است که جایگاه روحانیت را از سطح نهاد آموزشی به سطح نهاد مؤثر در حیات اجتماعی مردم ارتقا میدهد. روحانیت اگر در متن زندگی مردم حضور نداشته باشد، اگر در حل مسائل واقعی جامعه نقش ایفا نکند و اگر در صحنههای حساس تاریخی و اجتماعی غایب بماند، بخشی از هویت اصیل خود را از دست میدهد.
از این منظر، عالم دینی تنها صاحب دانش نیست، بلکه باید:
با جامعه پیوند زنده داشته باشد؛
در مسائل مردم حضور میدانی داشته باشد؛
در بزنگاههای تاریخی نقشآفرین باشد؛
و در جهتدهی به افکار عمومی و حفظ هویت دینی مؤثر عمل کند.
این تأکید، با نگاه تمدنی به حوزه هماهنگ است و زمینهای فراهم میآورد تا شخصیتهایی مانند علامه بهابادی یزدی نه صرفاً در مقام فقیه یا مؤلف، بلکه در مقام کنشگر اجتماعی و تاریخی فهم شوند.
۳. علامه ملامحمدعبدالله بهابادی یزدی؛ عالمی فراتر از آموزش و تألیف
علامه ملامحمدعبدالله بهابادی یزدی را نباید در حد یک چهره صرفاً درسی، مدرس متون یا مؤلفی برجسته در سنت آموزشی حوزه فروکاست. چنین قرائتی، هرچند بخشی از جایگاه علمی او را آشکار میسازد، اما تمام حقیقت تاریخی و تمدنی شخصیت وی را نشان نمیدهد. او در افقی گستردهتر، از جمله عالمانی است که در یکی از دورههای حساس تاریخ تشیع، در فرایند تثبیت هویت شیعی، تقویت موقعیت اجتماعی آن و گسترش نفوذ فکری مذهب نقشآفرینی کرده است. از این حیث، کارنامه او تنها کارنامهای علمی نیست، بلکه واجد ابعاد اجتماعی، هویتی و تمدنی نیز هست.
اهمیت چنین شخصیتی در آن است که نشان میدهد عظمت حوزوی، منحصر در تدریس، تألیف و حضور در سلسلهمراتب سنتی آموزش نیست. در سیره اینگونه عالمان، علم از حالت انباشتی و صرفاً آموزشی خارج میشود و به ابزار اثرگذاری تاریخی تبدیل میگردد. در نتیجه، عالم دینی از سطح «استاد حوزه» فراتر میرود و در جایگاه «معمار هویت مذهبی» و «کنشگر مؤثر در سرنوشت تاریخی تشیع» ظاهر میشود. درست در همین نقطه است که بازخوانی شخصیت علامه بهابادی در پرتو اندیشه آیتالله خامنهای معنا پیدا میکند؛ زیرا در این نگاه، ارزش یک رجل حوزوی تنها با حجم دانش یا شمار تألیفات او سنجیده نمیشود، بلکه نسبت او با نیازهای زمانه، میزان اثرگذاری اجتماعی، و سهم او در حفظ و گسترش مکتب نیز در داوری نهایی دخیل است.
۴. نگاه تقریبمذاهبی و راهبرد علمیِ کمهزینه در تثبیت تشیع
یکی از ابعاد مهم در تحلیل نقش تاریخی علامه بهابادی، توجه به شیوه مواجهه او با فضای مذهبی و فکری زمانه است. تجربه تاریخی تشیع نشان میدهد که راه گسترش و تثبیت مذهب، همواره از مسیر جدلهای تند، تخاصمهای فرساینده و تکفیر دیگران نمیگذرد. در بسیاری از مقاطع، آنچه بیش از هر چیز به استحکام بنیه فکری تشیع و گسترش نفوذ آن یاری رسانده، نقد علمی، شرح، تقریر، حاشیهنویسی و بازتبیین استدلالی مبانی مذهب بوده است.
این روش، نوعی مواجهه علمی و کمهزینه با اختلافات مذهبی به شمار میآید؛ مواجههای که بهجای دامنزدن به منازعات، بر تقویت بنیانهای درونی مکتب تکیه میکند. از این منظر، حاشیهنویسی و نقد علمی را میتوان نه صرفاً فعالیتی آموزشی، بلکه راهبردی نرم در خدمت تثبیت و توسعه تشیع دانست. این راهبرد، چند امتیاز اساسی دارد: از تنشهای غیرضروری مذهبی میکاهد، امکان گفتوگوی علمی و فهم متقابل را فراهم میسازد، ظرفیت استدلالی مکتب را آشکار میکند و در عین حال، بدون تحمیل هزینههای سنگین سیاسی و اجتماعی، به تعمیق و بسط هویت شیعی کمک مینماید.
در این چارچوب، نگاه تقریبمذاهبی نه به معنای چشمپوشی از هویت اعتقادی، بلکه به معنای حفظ هویت همراه با پرهیز از منازعه مخرب است. از اینرو، اگر در سیره علامه بهابادی، بهجای نزاعمحوری، نوعی تکیه بر روشهای علمیِ تبیین، نقد و تحکیم مبانی دیده شود، این امر را باید یکی از وجوه برجسته عقلانیت حوزوی او دانست.
۵. بازتعریف مرجعیت شیعه در تجربه تاریخی علامه بهابادی
مهمترین بخش این بازخوانی، تأمل دوباره در مفهوم مرجعیت است؛ زیرا بسیاری از داوریها درباره نقش تاریخی عالمان شیعه، تابع تعریفی است که از مرجعیت در ذهن داریم. اگر مرجعیت را تنها به صدور فتوا، تدریس دروس خارج، تربیت طلاب و پاسخگویی به استفتائات فردی محدود کنیم، در حقیقت آن را به یکی از کارکردهای مهمش فروکاستهایم، نه آنکه همه حقیقت آن را بازشناخته باشیم. این تلقی محدود، هرچند در بخشی از تاریخ تشیع به سبب شرایط تقیه، عدم بسط ید و فقدان امکان حضور رسمی در ساخت قدرت، قابل فهم و تا حدی اجتنابناپذیر بوده است، اما در مقام تعریف نظری مرجعیت، تعریف کامل و کافی به شمار نمیآید.
مرجعیت در سنت شیعی، در افقی ژرفتر، صرفاً یک مرجع فقهی نیست، بلکه کانون هدایت دینی، اجتماعی و هویتی جامعه است. مرجعیت باید بتواند میان «متن دین» و «واقعیت متغیر جامعه» پیوند برقرار کند و از همینرو، وظیفه آن تنها بیان حکم نیست، بلکه فهم دقیق موضوع نیز هست. هیچ حکم راهگشایی بدون شناخت مسائل واقعی، تحولات اجتماعی، نیازهای زمانه و پیچیدگیهای محیطی، کارآمدی لازم را نخواهد داشت. از این منظر، توسعه مفهوم مرجعیت، پیش از هر چیز، به معنای توسعه در افق شناختی و کارکردی آن است.
بر این اساس، مرجعیت در جامعه شیعی باید ناظر به مجموعهای از وظایف درهمتنیده باشد:
هدایت فکری جامعه و پاسخ به بحرانهای معرفتی و شبهات اعتقادی؛
صیانت از هویت مذهب و پاسداری از مرزهای اعتقادی و تاریخی تشیع؛
تنظیم نسبت شیعه با قدرت، اجتماع و تحولات کلان تاریخی؛
تقویت انسجام درونی جامعه شیعی در ساحتهای فکری، اجتماعی و نهادی؛
پاسداری از مصالح کلان امت و تشخیص اولویتها در شرایط گوناگون؛
و نیز شناخت دقیق موضوعات و مسائل اجتماعی، فرهنگی و تمدنی.
در روزگار ما، این بُعد اخیر اهمیتی مضاعف یافته است. مرجعیتِ مؤثر نمیتواند نسبت به واقعیتهای عینی جامعه بیاعتنا بماند. مسائلی همچون رسانه، هویت نسل جدید، سبک زندگی، خانواده، افکار عمومی، الگوهای دینداری، تحولات فرهنگی، نابرابریهای اجتماعی، روابط قدرت و چالشهای تمدنی نوین، همگی از موضوعاتی هستند که بدون شناخت آنها، مرجعیت از ایفای کامل رسالت تاریخی خود بازمیماند. از اینرو، موضوعشناسی اجتماعی باید جزئی جداییناپذیر از رسالت مرجعیت تلقی شود.
از این حیث، مرجعیت را باید نهادی دانست که دستکم سه ساحت را توأمان در بر میگیرد:
ساحت علمی و اجتهادی؛
ساحت اجتماعی و موضوعشناسانه؛
ساحت راهبری و هدایتی.
تضعیف هر یک از این اضلاع، به تضعیف کارکرد تاریخی مرجعیت خواهد انجامید. اهمیت بازخوانی شخصیتهایی چون علامه بهابادی یزدی نیز دقیقاً در همین نکته نهفته است. او را میتوان نمونهای از مرجعیت کارکردی دانست؛ مرجعیتی که در محدوده کلاس درس و متن فقهی متوقف نمیماند، بلکه در بزنگاههای تاریخی، مسئولیتهایی فراتر از قالب سنتی آموزش را میپذیرد و در مقام تشخیص موقعیت، فهم نیاز زمان، صیانت از مصالح مذهب و اثرگذاری اجتماعی ظاهر میشود.
تجربه تاریخی علامه بهابادی از این منظر، صرفاً متعلق به گذشته نیست، بلکه برای امروز نیز حامل پیام است. این تجربه نشان میدهد که عالم شیعی میتواند در عین برخورداری از عمق علمی، کنشگری تاریخی نیز داشته باشد و میان اجتهاد، صیانت از مکتب و مسئولیت اجتماعی جمع کند. از همینجا ضرورت توسعه مفهوم مرجعیت در جامعه معاصر آشکار میشود. جامعه امروز از مرجعیت تنها پاسخ به احکام فردی نمیطلبد، بلکه در بحرانهای هویتی، مسائل اجتماعی، تحولات فرهنگی و منازعات کلان زمانه نیز از آن انتظار هدایت و تشخیص دارد. از اینرو، مرجعیت باید از قالب محدود فقه فردی فراتر رود و به افق مرجعیت اجتماعی، تمدنی و هویتی ارتقا یابد.
نتیجهگیری
بازتعریف حوزه در اندیشه شهید آیتالله سید علی خامنهای، افق تازهای برای فهم تاریخ روحانیت شیعه میگشاید. بر پایه این نگاه، شخصیتهای حوزوی تنها با معیارهای آموزشی و تألیفی سنجیده نمیشوند، بلکه میزان اثرگذاری اجتماعی، تاریخی و تمدنی آنان نیز در ارزیابی جایگاهشان نقش اساسی دارد. از این منظر، علامه ملامحمدعبدالله بهابادی یزدی نمونهای برجسته از عالمی است که در تثبیت و گسترش تشیع، نقشی فراتر از یک مدرس یا مؤلف ایفا کرده است.
افزون بر این، توجه به روش علمی او در تقریر، نقد و حاشیهنویسی، بهجای جدل و تکفیر، نشان میدهد که توسعه و تحکیم تشیع میتواند از مسیرهایی کمهزینه، عقلانی و پایدار نیز تحقق یابد. در نهایت، تجربه تاریخی وی ما را به این نتیجه رهنمون میسازد که مرجعیت شیعه در جامعه معاصر نیازمند توسعه مفهومی است؛ توسعهای که آن را از سطح فقه فردی فراتر برده و به سطح هدایت اجتماعی، هویتی و تمدنی ارتقا دهد. آینده حوزه و کارآمدی تاریخی آن، تا حد زیادی در گرو تحقق همین بازخوانی و بازتعریف است.











نظر شما